افسون گل سرخ

کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ ،کار ما شاید این است که در افسون گل سرخ شناور باشیم

بنام او
 
یک وقت هایی باید

روی یک تکه کاغذ بنویسی

تـعطیــل است

و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت

باید به خودت استراحت بدهی

دراز بکشی...

دست هایت را زیر سرت بگذاری

به آسمان خیره شوی

و بی خیال ســوت بزنی

در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که

پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند

آن وقت با خودت بگویـی

بگذار منتـظـر بمانند !

 
 
 
 
حسین پناهی

نوشته شده در شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ توسط شراره نظرات ()

بنام او

 

گاه با یک گل سرخ ..

گاه با یک دل تنگ ..

گاه با سوسوی امیدی کمرنگ ..

زندگی باید کرد ..!

 


نوشته شده در چهارشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ توسط شراره نظرات ()

بنام او

 

خداوندا آمده ام حست کنم

میخواهم برای همه ی داده ها و نداده هایت بوسه بارانت کنم

خداوندا کمکم کن تا اینگونه بودن را باور کنم

یاریم کن تا حس کنم تو را و همه ی زندگی را ... قلب

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ٩ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ توسط شراره نظرات ()

بنام او

 

شازده کوچولو می گفت :

گل من گاهی بداخلاق و کم حوصله و مغرور بود

امــــــــــــــــــــا ماندنـــــــــــــــــــی بــــــــــود .

این بودنش بود که او را تبدیل به گل من کرده بود..!

 

 


نوشته شده در چهارشنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ توسط شراره نظرات ()

بنام او

 

سخت است حرفت را نفهمند، سخت تر این است که حرفت را اشتباهی بفهمند،

حالا میفهمم، که خدا چه زجری میکشد وقتی این همه آدم حرفش را که نفهمیده اند

هیچ، اشتباهی هم فهمیده اند..!

 

“دکتر علی شریعتی”

نوشته شده در چهارشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩٠ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ توسط شراره نظرات ()

بنام او

 

بـــه طــــرز خیـلی خیـلی...تلخـــی ...آرامــم....
در سکوتـــــی بی انتـــــها...
دلتنگیهایــــم را ورق میزنــــــم...


نوشته شده در جمعه ٢٧ آبان ۱۳٩٠ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ توسط شراره نظرات ()

بنام او

 

من خدایی دارم، که در این نزدیکی است

نه در آن بالاها

مهربان، خوب، قشنگ

چهره اش نورانیست

گاهگاهی سخنی می گوید،

با دل کوچک من،

ساده تر از سخن ساده من

او مرا می فهمد قلب

 

نوشته شده در یکشنبه ۸ آبان ۱۳٩٠ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ توسط شراره نظرات ()

 

الهی



نه من آنم که ز فیض نگهت چشم بپوشم

نه تو آنی که گدا را ننوازی به نگاهی

در اگر باز نگردد ، نروم باز به جایی

پشت دیوار نشینم ، چو گدا بر سر راهی

کس به غیر از تو نخواهم چه بخواهی چه نخواهی

باز کن در ، که جز این خانه مرا نیست پناهیقلب

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩٠ساعت ٢:٤۳ ‎ق.ظ توسط شراره نظرات ()

 بنام او

 

خیلی دلم گرفته از خیلیا...

نوشته شده در یکشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ توسط شراره نظرات ()

بنام او


من خسته ترین واژه ملموس غروبم

کاش دراین وسعت سبــــــز

یک نفر حال مرا میفهمید..!

نوشته شده در یکشنبه ٢٩ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ توسط شراره نظرات ()

بنام او

 

میان بغض و احساسم گیر کرده ام


هرکدام را رها کنم دیگری ترک بر میدارد ...!

 

نوشته شده در یکشنبه ٧ فروردین ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ توسط شراره نظرات ()

بنام او

 

دلم گرفته آسمون یکم منو حوصله کن..


- چه دل نازک شدم این روزها..!!

نوشته شده در یکشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٩ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ توسط شراره نظرات ()

به نام او

هیچوقت نگفته اند به زور باید لبخند زد

بعضی وقتها باید تا نهایت آرامش گریست

آنگاه تبسمی مهمان لبهایت میشود

که زیباتر از رنگین کمان بعد از باران است

 

نوشته شده در شنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٩ساعت ٩:٤٤ ‎ق.ظ توسط شراره نظرات ()

 

 

 گریه 

 

                                        

نوشته شده در سه‌شنبه ٢ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ توسط شراره نظرات ()

به نام او

خداوندا تو می دانی که من دلواپس فردای خود هستم

 مبادا گم کنم راه قشنگ آرزوها را

 مبادا گم کنم اهداف زیبا را

 مبادا جا بمانم از قطار محبت هایت

 دلم بین امید و ناامیدی می زند پرسه

 می کند فریاد

 می شود خسته

 مرا تنها تو نگذاری خداوندا

نوشته شده در دوشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸٩ساعت ٤:٤۳ ‎ب.ظ توسط شراره نظرات ()

به نام او

چرا آدما ادعا میکنن دوستت دارن ولی ازت میخوان کاری رو بکنی که بهش هیچ اعتقادی

 نداری؟! این واقعا دوست داشتنه؟!! 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٩ تیر ۱۳۸٩ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ توسط شراره نظرات ()

به نام او

 

و باز هم مرگ باورها!!

چقدر راحت ... چقدر سخت... چقدر تلخ !!

نوشته شده در جمعه ٢٥ تیر ۱۳۸٩ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ توسط شراره نظرات ()

به نام او

اگر روزی دلم گرفت یادم باشد

که خدا با من است،

که فرشته ها برایم دعا میکنند،

که ستاره ها شب را برایم روشن خواهند کرد.

 یادم باشد که قاصدکی در راه است،

که بهار نزدیک است،

که فردا منتظرم می ماند،

که من راه رفتن می دانم و دویدن،

و جاده ها قدم هایم را شماره خواهند کرد.

اگر روزی دلم گرفت یادم باشد

که خدای من اینجاست همین نزدیکیها،

و من، تنها نیستم

نوشته شده در جمعه ٢٠ فروردین ۱۳۸٩ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ توسط شراره نظرات ()

به نام او

؟!

نوشته شده در دوشنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ توسط شراره نظرات ()


Design By : Pichak