افسون گل سرخ
کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ ،کار ما شاید این است که در افسون گل سرخ شناور باشیم
بنام او گاه با یک گل سرخ .. گاه با یک دل تنگ .. گاه با سوسوی امیدی کمرنگ .. زندگی باید کرد ..! بنام او شازده کوچولو می گفت : گل من گاهی بداخلاق و کم حوصله و مغرور بود امــــــــــــــــــــا ماندنـــــــــــــــــــی بــــــــــود . این بودنش بود که او را تبدیل به گل من کرده بود..! بنام او سخت است حرفت را نفهمند، سخت تر این است که حرفت را اشتباهی بفهمند، حالا میفهمم، که خدا چه زجری میکشد وقتی این همه آدم حرفش را که نفهمیده اند هیچ، اشتباهی هم فهمیده اند..! “دکتر علی شریعتی” بنام او بـــه طــــرز خیـلی خیـلی...تلخـــی ...آرامــم.... بنام او من خدایی دارم، که در این نزدیکی است با دل کوچک من، ساده تر از سخن ساده من الهی نه تو آنی که گدا را ننوازی به نگاهی در اگر باز نگردد ، نروم باز به جایی پشت دیوار نشینم ، چو گدا بر سر راهی کس به غیر از تو نخواهم چه بخواهی چه نخواهی باز کن در ، که جز این خانه مرا نیست پناهی بنام او خیلی دلم گرفته از خیلیا... بنام او من خسته ترین واژه ملموس غروبم کاش دراین وسعت سبــــــز یک نفر حال مرا میفهمید..! بنام او میان بغض و احساسم گیر کرده ام بنام او دلم گرفته آسمون یکم منو حوصله کن.. - چه دل نازک شدم این روزها..!!
به نام او
هیچوقت نگفته اند به زور باید لبخند زد بعضی وقتها باید تا نهایت آرامش گریست آنگاه تبسمی مهمان لبهایت میشود که زیباتر از رنگین کمان بعد از باران است
به نام او
خداوندا تو می دانی که من دلواپس فردای خود هستم مبادا گم کنم راه قشنگ آرزوها را مبادا گم کنم اهداف زیبا را مبادا جا بمانم از قطار محبت هایت دلم بین امید و ناامیدی می زند پرسه می کند فریاد می شود خسته مرا تنها تو نگذاری خداوندا به نام او
چرا آدما ادعا میکنن دوستت دارن ولی ازت میخوان کاری رو بکنی که بهش هیچ اعتقادی نداری؟! این واقعا دوست داشتنه؟!! به نام او
و باز هم مرگ باورها!! چقدر راحت ... چقدر سخت... چقدر تلخ !! به نام او
اگر روزی دلم گرفت یادم باشد
روی یک تکه کاغذ بنویسی
تـعطیــل است
و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت
باید به خودت استراحت بدهی
دراز بکشی...
دست هایت را زیر سرت بگذاری
به آسمان خیره شوی
و بی خیال ســوت بزنی
در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که
پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند
آن وقت با خودت بگویـی
بگذار منتـظـر بمانند !
در سکوتـــــی بی انتـــــها...
دلتنگیهایــــم را ورق میزنــــــم...
نه در آن بالاها
مهربان، خوب، قشنگ
چهره اش نورانیست
گاهگاهی سخنی می گوید،
او مرا می فهمد 
نه من آنم که ز فیض نگهت چشم بپوشم
هرکدام را رها کنم دیگری ترک بر میدارد ...!
که خدا با من است،
که فرشته ها برایم دعا میکنند،
که ستاره ها شب را برایم روشن خواهند کرد.
یادم باشد که قاصدکی در راه است،
که بهار نزدیک است،
که فردا منتظرم می ماند،
که من راه رفتن می دانم و دویدن،
و جاده ها قدم هایم را شماره خواهند کرد.
اگر روزی دلم گرفت یادم باشد
که خدای من اینجاست همین نزدیکیها،
و من، تنها نیستم
| Design By : Pichak |
